می گریزم چون خزان با برف های ریز و سرد دی. تکیه می کنم بر دیوار سرد.
حرف می زنم با برف: می شنوی مرا؟
چون بخار از دهانم می زند بیرون. می فهمم که غوعایی است در سینه ام. آتشی برپاست!
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12ساعت 13:0 توسط خیال |
در باز می کنم
روبرو دیوار است
روزنی بر دیوار
ساعت از روزن دیوار پیداست
مردی از ثانیه ها می گذرد
می خندد
می نشینم
روی قالی
درد من
آتش
سوزد از آتشم این دیوارها
روزن و ساعت و ثانیه ها
مرد می خندد
من و خاکستر و سیگاری بر لب
آتش اما ...
همچنان می سوزد
الکل از گوشه ی لب می ریزد
مرد بیگانه همچنان می خندد.
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه 1386/03/01ساعت 11:32 توسط خیال |
در خیال خود قدم می زدم، دیدم آن چهرۀ زیبایت را
خندیدی و گفتی: سلام
دست و پایم گم کرده و با لرزه صدایم برخاست: سلام
باز خندیدی و گفتی: سرد است؟
من سرخ شدم، لبخند زدم و سری تکان دادم
آهسته پر کشیدی از خیالم
من چون به خود آمدم، تو را دیدم
خندیدی و گفتی: سلام
من ابله گفتم: شما؟
باز خندیدی و برگشتی و رفتی.
افسوس ...
بهمن ماه ۱۳۸۵
لینک
|
نوشته شده در شنبه 1385/11/07ساعت 19:49 توسط خیال |
شب بود و من بودم و ستاره
- به چه می اندیشی چنین خیره نگاه می کنی؟
- آسمان شب زیباست یا روز؟
- گیسوانت ابرهای روز مه آلود را می آورد در یادم
- کاش در شب، ابری بود آبی!
- تا ستاره سر به رویش گذارد ز بی خوابی؟
- تا شب با تمام تنهایی، سیاه نبود.
- شب اگر سیاه نبود که تنها نبود.
*********
شب بود و من بودم و ستاره
و یک تکه ابر آبی!
- انگار امشب مثل شب های دیگر نیست؟
- تکه ابر آبی انگار وصله ناجوری است!
- شاید اگر خورشید در شب بود ...
*********
شب بود (یا نبود!)، من بودم و ستاره
و خورشید (بود یا نبود!)
- ساعت 12 شد پس شب کجاست؟
- ماه پیداست ولی شب پیدا نیست.
- انگار خورشید و شب با هم آَشتی نیستند
- خورشید و شب، این هم که نشد!
- شاید شب با سیاهی و تنهایی شب است؟
*********
شب بود و من بودم و ستاره
- به چه می اندیشی چنین خیره نگاه می کنی؟
- شب چقدر زیباست با تمام تنهایی و سیاهی اش!
آذر ماه 1385
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 11:3 توسط خیال |
شب شد
دوباره شب شد و خواب به مهمانی آفتاب رفته است
چشم، در طلب خواب مرد
ماه، خسته شد از انتظار
آفتاب خسته شد از سر زدن
ما، رهگذریم همچنان
بی خبر از آنچه رفت
بی خبر از آنچه مرد
بی خبر از انتظار
بی خبر از سرزدن
رهگذریم همچنان
مهر ماه 1385
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 10:59 توسط خیال |
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت 10:58 توسط خیال |
شب رسید از راه
تاریک است
چهارده دی ماه است
خواب بگریخته از چشم
کنون دلتنگم و خسته
شب تاریک سرد آسمانش غم گرفته
شبی خاموش
بباید پیمودن این شب را
به خورشید سحرخیز طلا خورده بیدار خواهم شد
بخواب ای چشم
***************
سگان در کوچه بی تابند
صدای فریادشان در گوش
چرا باید بخوابم من
کنون آسوده و بی درد
که دردی در دل سگ هاست
صدای فریادشان در نیمه شب پیداست
هم اکنون به صحرایی ز برف و باد فرو افتاده ام از شهر
دلم تنگ است و تنهایم
به دور افتاده از خویش و دیار خویش دورم
چرا باید بخوابم من
که فردا برف و باد است و صدای سگ
و هر روزش چنین باشد
***************
صدای سگ نمی آید
سگان خفتند ولی من ...
شبی را تا سحر بیدار ماندم تا بدانم
که اینجا روز و شب برف است و باد و سگ و دیگر هیچ !
دیماه 1383
لینک
|
نوشته شده در شنبه 1385/10/02ساعت 8:14 توسط خیال |
دیر زمانی است که من
همچو آدم هوس سیب در سر دارم
شاید این بار بخورم سیب و به مینو برگردم
یا که شاید بار دگر ...
هی در این فکرم، بخورم یا نخورم
که دست به یکباره طلب می کند و ...
و چنین است سرانجام خیال!
خرداد ماه 1385
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت 18:42 توسط خیال |